اسکای دست فیلیسیته رو گرفت و باهم راهی خونه شدن تو راه اسکای خیلی بی حال به نظر میرسید انگار چشماش درحال بسته شدن بودن ولی به زور باز نگهشون میداشت از اون طرف ملکه مارین(مادر فیلیسیته)با ماشین داشت توی خیابونا دنبال دخترش میگشت یکدفعه به اسکای و فیلیسیته برخورد کرد 

مارین:

_موریس وایسا

_بله بانو

شیشه ی ماشین رو کشید پایین:

_فیلیسیته!؟.....تو اینجا چه غلطی میکنی؟ها؟ها؟

فیلیسیته:

_مامان؟!.....خودتی؟.....من......من

هنوز حرف فیلیسیته تموم نشده بود که مارین پیاده شد فیلیسیته رو پرت کرد تو ماشین در ماشینم بست یکی خوابوند تو صورت اسکای:

_پسره سمج......بهت یاد ندادن با شاهزاده خانم نباید دوست بشی؟تو توی طبقه متوسطه هستی......یکبار دیگه فقد یکبار دیگه تورو همراه دخترم ببینم با گیوتین وسط شهر رُم(پایتخت ایتالیا)سرتو میبرّم

این رو گفتو رفت اسکای که از شدت تو دهنی مارین افتاده بود رو زمین به زور و زحمت ازجا بلند شد و به ماشین که هر لحظه دورو دور تر میشد خیره شد و آهسته زیر لب گفت:

_فیلیس......فیلیس.......فیلیسیته...

اینرو گفت و بیهوش وقتی به هوش اومد توی بیمارستان بود پرستار بالای سرش داشت با سرنگ توی سرمش دارو میریخت:

_خوشحالم که به هوش اومدی

اسکای:

_اینجا دیگه کجاست...

بعد روی تخت نشست یه صندلی کنار تختش بود که یه دختر با شنل سیاه و نقاب روی صندلی نشسته بود:

_چه خبر آقای بد اخلاق

_تو کی هستی

_ناجی اسکای هستم

_تو منو بیمارستان اوردی؟

_هووم.......آره

_ازت ممنونم

بعد دکتر در حالی که نتیجه آزمایشات دستش بود و داشت بررسیشون میکرد وارد شد:

_حالت بهتره جوون

_هی.......بد نیستم

_دوساعتی میشه که به حالت اغما رفتی باید از خانم «مشیا» تشکر کنی اون تورو به بیمارستان اورد و هزینه ی درمانتو پرداخت کرد

_پس اسم این ناشناس مشیاست

_تا یک ربع دیگه سرمت تموم میشه و تو میتونی بری خونه

یک ربع گذشت و اسکای از بیمارستان مرخص شد رفت توی یه پارک و نشست روی نیمکت به صف مورچه ها که روی زمین بودند خیره شد و یاد فیلیسیته افتاد ضربان قلبش شدت گرفت یه قطره اشک از چشمش افتاد چشماشو بستو زیر لب گفت:

_فیلیسیته...

چشماش رو برای چند لحظه بست کم کم هوا ابری شد و بارون نم نم شروع به باریدن کرد سرشو گرفت رو به آسمون چشماش رو بست و آرزو کرد کاش یک بار دیگه فیلیسیته رو ببینه وقتی چشماش رو باز کرد ساعت دوازده شب بود و بارون شدید همه جا تاریک بود از نیمکت بلند شد و دورو ورش رو نگاه کرد یکدفعه یه نور سفید رو دید که میگفت:

_بیا....بیا....من اینجام من اینجام

صداش مثل صدای فیلیسیته بود هرچی میدویید بهش نمیرسید انقد دنبالش کرد که نور غیب شد رعد و برق همه جارو روشن کرد جلوی در قصر بود خیلی خوشحال شد و...