back to sky(قسمت هفتم)
_آهای کوچولو توی قصر مامان من چیکار میکنی
اسکای نگاه به پاهاش کرد دید یه دختربچه ی پنج سالست با موهای بلوند و چشمای آبی درست عین فیلیسیتی اسکای نیم خیز شدو گفت:
_نی نی کوچولو قصر مامان تو یا مامان فیلیسیته
_مامان منو فیلیسیته پسره ی احمق
اسکای با موهاش گرفتشو پرتش کرد تو یکی از اتاقای قصر که پنجرش باز بود صدای جیغ بنفشش دنیا رو لرزوند اسکای رفت تا به یه درخت سیب بلند رسید که صاف میرفت کنار پنجره ی تک تک اتاقا از درخت بالا رفت تا رسید به ردیف سوم دومی از راست پنجره باز بود اسکای توی اتاقو نگاه کرد پری رویاهاش روی تخت آروم خوابیده بود آهسته از پنجره وارد اتاق شد یه کاغذ از جیبش در اوردو گذاشت کنار آیینه و رفت
صبح روز بعد بود ساعت هفت و نیم صبح خدمتکار در اتاق فیلیسیته رو زدو گفت:
_بانوی من.......ساعت هفت و نیمه لطفا بیدار شید.......بانوی من؟
_وایسا پنج دیقه دیگه بیدار میشم
و خدمتکار دوباره در زد
فیلیسیته:
_کیه؟
_بازم منم بانو لطفا آماده بشین مادرتون ناراحت میشن
_هعی........وایسا اومدم
با زورو زحمت بلند شد صورتشو شست موهاشو شونه کرد لباسشو عوض کرد و رفت تو سالن غذا خوری سلام کردو روی یکی از صندلی ها نشست خواهراش تک تک سلام کردن
مارین:
_سلام دخترم ازت یه سوال دارم
_بفرمایید مامان
_صوفی بیا اینجا دخترم
صوفی یواش اومد وکنار فیلیسیته ایستاد
مارین ادامه داد:
_خواهر کوچولوی تو دیشب یه پسر هیفده ساله رو توی حیاط قصر دیده و اون هم صوفی رو پرت کرده تو اتاق منو پدرت حالا مشخصاتشو میگه
صوفی:
_اون موهای نسبتا بلندو آبی داشت قدش حدود صدو نود سانت بود یه جلیقه ی قهوه ای و پیرهن آستین کوتاه سفید زیرش پوشیده بود
فیلیسیته:
_مدرکت کو
_من دوتا مدرک دارم یکی چشم کبودم و یکی گردنبندش
سیلوریا یکی دیگه از خواهرای فیلیسیته گفت:
_قیافه ی اون پسره وقتی ببینه گردنبندش نیست واقعا دیدنیه
و همه زدن زیر خنده غیر از مارین و صوفی و فیلیسیته فیلیسیته دستشو کوبوند رومیزو داد زد:
_دهنتو ببند بختک بی عرضه این به تو مربوط نمیشه
همه ساکت شدن و فیلیسیته ادامه داد:
_من بهتون اطمینان میدم اون هیچ هدفی جز دیدن من نداشته
مارین:
_نه اینطور نیست
فیلسیته گریه کنان از قصر بیرون رفت وبه سمت پارک به راه افتاد روی یه نیمکت نشست وشرشر گریه کرد باذ زیر موهاش میزد و موهای طلاییش همراه خورشید میدرخشیدن یدفه یه نفر از پشتش گفت:
_تو اینجا چه غلطی میکنی؟
برگشت دید آنتانیه نامزدش سریع از روی نیمکت بلند شد و با من من گفت:
_م....من فکر میکنم.....آ.....آ...آخه
آنتانی با یه دست یقشو گرفت و گفت:
_تو قرار بود توقصر باشی!
میخواست یه کشیده بزنه تو صورت فیلیسیته که یکی زدو آنتونیو رو تو پرت کرد تو حوض وقتی فیلیسیته نگاه کرد دید اسکایه با خوشحالی بقلش کرد:
_تو کجا بودی دلم برات تنگ شده بود
_منم دلم برات تنگ شده بود ولی اول بزار کار اینو بسازم
بعد با آنتانیو در گیر شد چه بزن بزنی شد اما آنتانی نامردی کرد چون چافو داشت و هرکه سلاح شخصی بیش شانسش بیشتر آنتانی موفق شد اسکایو نیمه جون کنه بعد رفت تا کارو یکسره کنه و سر اسکای قطع کن(خونخوار خوناشام رحم داشته باش حروم زاده
)فیلیسیته وقتی دید دیگه چاره ای نداره از گل سرش یه چاقو دراورد و پشت آنتانی ایستاد دستشو بردو از جلو با چاقو قلبشو شکافت و چاقو رو تا کلیه هاشم کشید پایین و در اوردش بعد دست اسکایو انداخت گردن خودش و کمکش کرد تا راه بیفته اسکای ایستادو گفت:
_فیلیسیته گردنبندت!.....اون نیروی شفا بخشی داره
_واقعا
بعد گردن بندشو در اورد و داد بهش اسکای با دست خونینش اونو لمس کرد این باعث شد یه جادوی آبی دور و ورش بچرخه و زیبایی و قدرتش رو چند برابر کنه البته زخماشم خوب بشه بعد دوتا شون از خوشحالی همدگه رو بغل کردنو لب تو لب هم شدن
سلام به دوستان خوبم