ضربه ی فیلیسیته کار آنتانی رو نساخته بود......سالی که شاهد همه چیز بود اومد پیشش:

_من همه چیزو دیدم...

آنتانی بریده بریده و با درد و سوز گفت:

_باورم نمیشه ......او......اون چطور.........این کارو کرد+

_بعدا درباره ی اینکه چطور اینکارو کرد بحث میکنیم 

اسکای:

_سالی....چرا کمکش میکنی

فیلیسیته:

_چون جفتشون حروم زادنمن نمیدونم خدا چرا میزاره این مرده شور برده ها زنده به دنیا بیان مخصوصا پسراشون

آنتانی:

_دهنتو گل بگیر دختره ی عوضی

سالی داد زد:

_بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمخمو با سس کچاب خوردین

اسکای:

_سالی.......بنال دیگه دختر

_اسکای تو خبر نداری یعنی نمیدونی

_بگو چیرو نمیدونم

_اون بامن نسبت خونی داره...

_بگو...بگــو

_اون.....اون.......پسر عموی منه

_اصلا هم بعید نیست دوتاتون جفت عین همید

فیلیسیته صورت اسکای رو برگردوند سمت خودش تو چشماش زل زدو گفت:

_تو نمیدونی اون برای من آبرو نذاشته هر وقت میرم دبیرستان از دوستام فرار میکنم من عاشقش بودم ولی بعد از اون اتفاق ازش متنفر شدم

آنتانی:

_صدات دربیاد درجا قلبتو در میارم فهمیدی مسخره

اسکای:

_اونوقت دوست پسر اون هم میادو ایندفه بد تر از خودش از وسط نصفت میکنه

فیلیسیته:

_من سقدش کردم

_چیکار کردی؟فیلیسیته!

_اونروز از باشگاه سوارکاری برگشتم قصر خیلی خسته بودم داشتم بیهوش میشدم اونم که طبق معمول منتظر بود اذیتم کنه حالا یا بهم تیکه بندازه یا به اجبار بغلم کنه یا رو تخت بندازم و بوسم کنه من از این کاراش بدم میاد اما اون شب رفتارش خیلی مشکوک بود چون نه بهم حرفی زد نه بغلم کرد نه بوسم کرد سریع لباسامو عوض کردمو روی تختم دراز کشیدمو خوابیدم نیمه شب بود که از خواب پریدم ساعت سه بود  حالم خیلی بد بودولی گفتم شاید بخاطر اینه که شام نخوردم اهمیت ندادمو خوابیدم صبح که شد حالم بدتر شد ولی بازم اهمیت ندادم لباس پوشیدمو رفتم دبیرستان سر زنگ اول انقدر حالم بدشد که بیهوش شدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم روی تخت خوابیدم تمام دوستام داشتن در گوش همدیگه پچ پچ میکردنو ریز ریز میخندیدن  دافنه درحالی که خیلی شرمنده بود اومد و در گوشم گفت:

_دکترا یه خبر عجیب و خجالت آور برای دختری که هنوز شوهر نداره اوردن 

گفتم:چه.....چه خبری؟

_تو......بارداری....

_آنتانی.......پسره ی حرومزاده ی عوضی...

از اون وقت به بعد همیشه خجالت میکشیدم من نمیدونم مادرم چی توی این پسره دیده که ازش خواسته نامزدم بشه منم اونو سقد کردم

اسکای جون از پاهاش رفت و دوزانو افتاد زمین:

_باورم نمیشه کسی که عاشقشم...بگو همش داستانه بگو دروغه

_دروغ نیست حقیقته

آنتانی:

_تو همش از دست من فرار میکردی منم حقمو برداشتم

_حقت؟آره یادم نبود حقت!این حقت بود که بخوای یه نفرو عین خودت از طریق من درست کنی؟این حقت بود که منو بد بخت کنی که تا آخر عمر همه منو مثل یه دختر بی فرهنگ نگاه کنن  یا اینکه هیچوقت نتونم زندگی مشترک رو تجربه کنم اینا حقت بود

سالی از  جیبش یه معجون جادویی در اورد و ریخت رو زخمای آنتانی و اون زخما خیلی سریع خوب شدن

اسکای:

_فیلیسیته من بهت اعتماد کردم دیگه به هیچ وجه اسم اسکای رو روی زبونت نمیاری

اسکای اینو گفت و رفت فیلیسیته با چشمای بارونی روی زمین افتاد و هق هق گریه کرد آنتانی سالی رو فرستاد تا به بلک کستل برگرده خودشم جلوی دهن فیلیسیته رو گرفت و کشون کشون بردش به قصر بردش تو اتاقش و محکم زدش تو دیوار با ساق دستش روی قفسه سینش کوبوندش تو دیوار:

_اگه یکبار دیگه فقد یکبار دیگه از گذشته ی منو تو حرف بزنی به ارواح خاک مادرم قسم میکشمت بدنتو تیکه تیکه میکنم میفهمی الانم حق نداری از جات تکون بخوری

فیلیسیته با نگاهی پر از نفرت و نگرانی تو چشماش زل زده بود و توی این سکوت پر اضطراب صدای نوسان تپش های قلب فیلیسیته که شنیده میشد آنتانی فیلیسیته رو پرت کرد پنجره هارو بستو قفل کرد در اتاق فیلیسیته رو هم بستو قفل کرد و راهی بلک کستل شد اسکای با اینکه از شنیدن این واقعیت خیلی ناراحت شده بود ولی بازم حس میکرد شاهدخت رویاییش چشم به راهشه تا بیادو کمکش کنه داشت فکر میکرد که یدفه یه نفر با هولو حراس از پشت سرش گفت:

_آقای اسکای......هه هه هه(صدای نفس نفس زدن)پرنسس فیلیسیته توی قصر زندانیه آنتانی درو پنجره ی اتاق فیلیسیته رو قفل کرده.......تهدیدش کرده که نباید در مورد گذشتش بهتون چیزی بگه

اسکای از جا باند شدو گفت:

_دافنه.....راهو نشونم بده

لبخند رضایت بخشی روی لبای خشک دافنه جاری شد و دوتایی باهم به سمت قصر دوییدن نزدیک قصر خانواده ی آنتانی(همونجا که فیلیسیته اسیره)دافنه قصر رو به اسکای نشون دادو گفت:

_خودشه برو که منتظرته منم میرم بروبچه هارو بیارم 

اسکای از دیوار پیچای قصر بالا رفت و رسید به پنجره ی اتاق فیلیسیته پنجره قفل بود داشت فکر میکرد چیکار کنه که نگاهش به دستبندای تیغ دار روی دستش افتاد با تمام قدرت با تیغ اون دستبندا به شیشه زد و شیشه شکست فیلیسیته با شنیدن صدای شیشه خبردار شد و رفت تا اینکه اسکای رو دید اسکای آهسته کمکش کرد تا مثل خودش از دیوار پیچا بیاد پایین نیمه راهو اومده بود که حلال زاده با یه گله اسکلت پیداش شد اسکلتا استخون جادویی داشتنو هرچی پرت میکردن تموم نمیشدن چون جادویی بود شروع کردن اسکلت پرت کردن یدفه یکی ازبالای سرشون گفت:

_سلام جنازه ها فک کنم خوشحال بشین با دوستای سونیکی من آشنا بشید

آنتانی بالا رو نگاه کرد دافنه بود که با کمک تیلز پرواز میکرد همه درگیر شدن و کرمو تیلزم کمک اسکای و فیلیسیته کردن تا بیان پایین  جنگ اوج گرفت بع از پنج ساعت جنگیدن  تمام جسدا از بین رفتن و فقد آنتانی با کلی زخم روی بدنش باقی موند 

ایمی:

خب آق پسر شنیدم مزا حم دوستای ما شدی

سونیک:

_دلت کتک میخواد نه

اسکروج:

_بخدا منم انقد شرور نیستم که تو هستی برو بچ از این به بعد به این گیر بدین

میخواستن بریزن سرش که داد زنان فرار کرد همه خندیدن بعد از کلی روده بر شدن دافنه زمین رو یخ بندون کرد  و همه جفت جفت شرو کردن به رقصیدن اسکای دستشو به سمت فیلیسیته دراز کردو گفت:

_شما بانوی من هستین......افتخار میدین؟

فیلیسیته قبول کردو آهسته گفت:

_البته