اسنایپر پسر سه ساله ای بود که بر خلاف واقعیت به جادو اعتقاد داشت اون مدام تو این فکر بود که آیا موجودات جادویی حقیقت دارن؟آیا میشه انسان ها هم قدرت جادویی داشته باشن؟و...یه روز اسنایپر از مادرش خانم آنجلا پرسید:

_مامان........مگه چند وقت پیش اخبار نگفت ایتالیایی ها تونستن کشورشونو از سطح زمین جدا کنن و به فاصله صدو پنجاه کیلومتری از سطح زمین ببرن پس حتما با قدرت جادویی تونستن دیگه

_ببین پسرم اونا فقد با پیشرفت علم تونستن این کارو بکنن نه قدرت جادوییتو دیگه باید به واقعیت نگاه کنی 

یدفه صدای زنگ در اومد اسنایپر رفتو درو باز کرد دختر همسایشون بود سوزان با خوشحالی گفت:

_اسنایپر........همین الان اخبار گفت امشب یه بارون شهاب زیبا مهمون آسمون شهرمونه

اسنایپر:

_خیلی عالی شد منکه میمیرم واسه این بارون شهاب

شب از راه رسید و همه با دوربین هاشون داشتن شهاب بارونو تماشا میکردن خیلی زیبا بود و اسنایپر کوچولو ماتو مبهوت غرق تماشای اونا ولی این زیبایی بی خطر هم نبود همه ی شهاب ها طلایی رنگ بودن ولی یکی از اونا به رنگ آبی بود و مستقیم داشت به سمت شهر سقوط میکرد همه فرار کردن آنجلا میخواست اسنایپرو بغل کنه و فرار کنه که دید نیست اسنایپر  به سمت ستاره دوید آنجلا تا خواست بجنبه ستاره به اسنایپر برخورد کرد و منفجر شد از آتش انفجار اون همه ی خونه ها خراب شدن و اسنایپر کوچولو هم جونشو از دست داد...