فیلیسیته با احتیاط وارد اتاق شد سرشو انداخت پایین ماریان با حالت نفرت انگیزی گفت:
_پس رفتی خونه ی دافنه
_مامان من...
ماریان داد زد:
_ساکت شو....به مادرت دروغ میگی که فرار کنی خونه ی اون پسره ی ولگرد خیابونی
فیلیسیته یه قدم عقب رفت ماریان ادامه داد:
_تو اونو به آنتونیو که به اصلیل زادس ترجیح میدی من نمیفهمم اسکای توی خیابون بزرگ شده اصلا ممکنه معتاد باشه
فیلیسیته داد زد:
_نه.....اسکای نه مشروب میخوره نه سیگار میکشه اون آنتونیوئه که هم معتاده هم هر روز مسته اگه با اون ازدواج کنم هرروز باید یه بچه صقد کنم
_صداتو واسه من بلند میکنی نگهبانا به هفته تو اتاقش زندانیش کنین
نگهبانا میخواستن فیلیسیته رو بگیرن فیلیسیته از بالای سرشون پریدو در رفت
اسکای به شماره ی ویزیت نگاه میکرد شماره ی ۱۲۶ همش با خودش فکرای بد میکرد:
{اگه مشکلی باشه چی....اگه مریض باشم....اگه قلبم با این دردا میخواد بهم ثابت کنه که من فقد چند ماه دیگه زندم....چیکار کنم...}
صدای منشی اسکای رو به خودش اورد:
_شماره ۱۲۶
اسکای وارد اتاق دکتر شد دکتر یه خانم تقریبا سی ساله عینکی بود:
_بشین پسرم
_اسکای سلام کردو نشست رو صندلی کنار دکتر:
_خانوم دکتر من...
_خانم دکتر نه بگو پرفسور من پرفسور قلب و عروقم
_پرفسور...
_سونوکا
_پرفسور سونوکا...من فقد سیزده سالمه اما نمیدونم چرا از یه ماه پیش تپش قلب میگیرم قلبم بعضی وقتا درد میگیره ضربانش نامنظمو قدرتش کم میشه
_زود عصبی میشی
_امم...نه
_وقتی یه کار هیجان انگیز انجام میدی درد میگیره
_آره
_وقتی عصبانی میشی چطور
_آره
_آزمایشا رو بده
پرفسور به آزمایشا نگاه کردو گفت:
_خب با این حساب
_با این حساب چی
_ببین میدونی کرونر چیه
_نه نمیدونم
_رگایی که به قلب غذا و اکسیژن میرسونن
_خب
_کرونرای قلبت خراب شدن قلب تو ناراحتی داره خیلی خیلی ضعیفه با کوچکترین تحریکی احتمال داره ایست کنه
_چیکار کنم خوب بشه
_بیماری های قلبی هیچوقت خوب نمیشن
اسکای از روی صندلی بلند شد از پرفسور تشکر کرد هنوز دستش به در نرسیده بود که چشماش سیاهی رفتو غش کرد پرفسور سونوکا رفت بالای سرش چندتا از پرستارا رو صدا زد انگشتای اشارشو گذاشت رو دوتا گیج گاهش:
_پرستار برو یه چیز شیرین پیدا کن توهم فشار سنجو بیار
چند دقیقه گذشت اسکای چشماشو باز کرد پرفسور در حالی که دستاش رو گیج گاهش بود گفت:
_حالت خوبه پسرم
_اینجا دیگه کجاست
_مطب....بگو خوبی
_دارم میمرم
هر دوتا پرستاره اومدن یکی شون یه آبنبات دستش بود اون یکی دستگاه فشار سنج پرفسور آبنباتو از پرستار گرفتو به اسکای داد:
_فشار خونت افتاده بود بیا اینو بخور
اسکای از تخت بلند شد:
_لازم نیست حالم خوبه
_نه نیست تا یه چیز شیرین نخوری خوب نمیشی
اسکای آبنباتو گرفتو گذاشت تو جیبش پرفسور سونوکا یه صفحه پر از نوشته و دستورات پزشکی به اسکای داد:
_اگه به اینا عمل کنی قلبت بهتر کار میکنه
_ممنون
اسکای از مطب رفت بیرون چشمش به دوتا گربه افتاد که پنج تا بچه گربه از سرو کولشون بالا میرفتن اسکای آبنباتو پرت کرد سمتشون بچه گربه ها ریختن سر آبنبات اسکای سوار ماشینش شد سرشو گذاشت رو فرمون یدفه یه نفر در ماشینو باز کردو سوار ماشین شد:
_اسکای منو لو ندیا
_فیلیسیته
فیلیسیته خودشو جمع کرد دوتا نگهبان که اتفاقا دخترم بودن اومدن پیش ماشین اسکای با مشت زدن تو شیشه اسکای شیشه رو کشید پایین نگهبانا که تازه اسکای رو دیده بودن گفت:
_وای...ببخشید...شما یه دختر....با موهای طلایی....چشمای آبی ندیدین
اونیکی نگهبانه گفت:
_اون مثل شما....خیلی....خیلی...خیلی...خوشگله
_نه من کسی رو ندیدم
_چرا....دروغ میگین.....ما دیدیم اومد....اینجا
اسکای موهاشو کنار زدو با غرور گفت:
_خشگلا دروغ نمیگن
بعد پاشو گذاشت ر‌و گاز نگهبانا با دود ماشین سرفه کردن اسکای گفت:
_خب فیلیسیته ی من خوبی عزیزم میخوای بیای جلو
فیلیسیته از بین صندلی اسکایو صندلی کناریش اومد جلوی ماشین:
_اونا مامورای مادرم بودن نمیدونی یه نفس دوییدم
_چرا باز با مامانت دعوا کردی
_آره
اسکای ماشینو نگه داشت:
_فیلیسیته حال اسپایک خوبه
_دادشم هر روز ضعیف تر از قبلش میشه کاش من به جای اون فلج میشدم{خدا انصافتو شکر داداش یازده ساله منو بد بخت کرده اونوقت تو کاری نمیکنی دردمو بفهمه}
_به چی فکر میکنی عشقم
_هیچی راستی تو کنار مطب پرفسور سونوکا چیکار میکردی
_یکی از دوستام کارداشت...من الان میام
اسکای از ماشین پیاده شد فیلیسیته چشمش به چند تا برگه افتاد اونارو ورداشتو خوند:
_اسکای چه بلایی سرت اومده
فیلیسیته از ماشین پیاده شد یدفه یه دسته گل رز جلوش ظاهر شد:
_تقدیم با عشق به آروم جونم فیلیسیته خانم
_وای ممنونم
فیلیسیته گلارو بو کرد:
_مثل خودت تو دل بروئن
_خجالتم نده
فیلیسیته یکم فکر کرد بعد یاد نفرینش افتاد که دقیقا یه ماه پیش روزی که اسپایک فلج شده بود برای اسکای آرزو کرده بود:
_اسکای
_جون دلم بگو
_قلب تو ناراحته
اسکای دلش لرزیدو با ترس گفت:
_نه چطور مگه
_دروغ نگو من اون برگه هارو دیدم بیا تا نشونت بدم
اسکای که فهمیده بود نمیتونه از فیلیسیته پنهانش کنه چند قدم عقب رفت بعد دوییدو فرار کرد فیلیسیته داد زد:
_اسکای فرار نکن...چرا مگه من چیکارت کردم
اسکای پشت یکی از درختای بزرگ پارک قایم شد:
_اون فهمید حالا چیکار کنم مطمئنم ازم متنفر میشه دیگه با من نیست میره پیش آنتونیو کاش همین الان میمردم
_اسکای
با وحشت برگشت میخواست بلند شه و فرار کنه فیلیسیته نشست پیششو محکم دستشو گرفت:
_خب مگه چی شده الان همه یه مشکلی دارن
اسکای حرف نمیزد فقد به فیلیسیته نگاه میکرد فیلیسیته دستشو گذاشت رو قلب اسکای:
_هر اتفاقیم بیفته من بازم دوست دارم
قلب اسکای آروم آروم به ضربان طبیعیش برگشت:
_فیلیسیته
_جونم
_ینی تو فکر نمیکنی من از آنتونیو کمترم
_البته که فکر نمیکنم آنتونیو هر کاری بکنه بازم من یه تار موی تورو با صدتای اون عوض نمیکنم
_حتی اگه راه رفتن برادرتو دوباره بهش برگردونه
فیلیسیته ساکت شد{خدایا گفتم تنبیه بشه ولی نه دیگه انقد}
_فیلیسیته
_اوه...بله بله
_میدونستم اگه برادرت به دست آنتونیو دوباره سالم بشه اونوقت این منم که خاک پای اونم نمیشم
_نه این حرفو نزن
_فیلیسیته وقتی فهمیدی اسپایک فلجه چرا هیچ کاری با من نکردی
_دلم نیومد
_خدارو شکر من فکر میکردم آه تو و اسپایک منو گرفته
اشک چشمای فیلیسیته رو گرفت
_فیلیسم چرا گریه میکنی
_میدونی من خیلی رو برادرم حساسم اون تنها پسر خونوادمونه اون نا توانی جنسی داره و نمیتونه بچه دار بشه خب منم خواهرشم واسش نگرانم هرکی یه تار مو از سرش کم کنه من نفرینش میکنم الان اون بدتر از همیشه ضربه میبینه
_من...متاسفم....حالا هر مجازاتی برام انتخاب کنی قبول میکنم
_{تو مجازات شدی تا آخر عمر}
_فیلیسیته میخوای چیکارم کنی من شاهزاده رو فلج کردم بگو با من چیکار میکنی
_هیچ کار چون دوستمی باهات کاری ندارم
فیلیسیته گریش اوج گرفت دستاشو گذاشت رو چشماشو از اسکای دور شد
شب شده بود اسکای روی یه سنگ کنار ساحل نشسته بودو فقد به فیلیسیته فکر میکرد که چطور از دلش دربیاره به گیتار مشکی روب پاش نگاه کرد انگش اشارشو از تار اول تا تار آخرش کشید بعد گیتارو دستش گرفتو یه آهنگ غم انگیز خوند وقتی تموم شد یه نفر دست زدو گفت:
_موزیک قشنگی بود از نظر یه خفاش
اسکای برگشت تا خواست حرف بزنه سالی پرید روشو دهنشو چسبوند به دهن اسکای دندونای تیزش زبون خودشو خونی کرده بود وقتی اسکای رو بوسید خون خودش وارد دهن اسکای شد اسکای سرش درد گرفت دندونای نیشش تیزو بلند شد موهاش بالا تر رفت چشماش قرمز شدو مردمکش باریک شد
فیلیسیته کنار دریا قدم میزد یدفه یه سایه از دور توجهشو جلب کرد به سمتش حرکت کرد سایه اسکای بود که پشتش به فیلیسیته بود فیلیسیته دویید سمتشو بغلش کرد سالی با ناخونش دست فیلیسیته رو زخمی کرد ولی اون چیزی نفهمید فیلیسیته با ذوق گفت:
_اسکای جونم دنبالت بودم کجا بودی
اسکای با لحن شیطانیش گفت:
_بوی خون
_چی
اسکای برگشت فیلیسیته وقتی صورتشو دید گفت:
_چه بلایی سرت اومده
اسکای فیلیسیته رو گرفتو زخمشو لیس زد بعد لباسشو از شونش کنار زدو شونه فیلیسیته رو گاز زدو خون خورد سالیم مچ فیلیسیته رو گاز زد فیلیسیته تقلا میکرد ولی اسکای گرفته بودش ده دقیقه تموم از خونش خوردن تا خسته شدن سالی پرواز کردو رفت اسکای هم به حال خودش ولش کرد فیلیسیته رفت دنبال اسکای دستشو گرفت اسکای برگشت دوباره مثل قبلش شده بود:
_فیلیسیته عزیزم تو اینجا چیکار میکنی
بعد فیلیسیته رو بغل کرد فیلیسیته با تعجب گفت:
_تو الان یه خون آشام بودی
_نمیدونی دلم برات قد یه قطره آب شده بود
_اسکای
_ای جونم بگو عروسکم
_تو خونمو خوردی
_چی
فیلیسیته زخمشو نشون اسکای داد:
_امکان نداره
_ینی میگی من دروغ میگم
_نه نه
_تو خودت نبودی یه خون آشام بودی
اسکای عقب رفت تعظیم کردو گفت:
_منو ببخش فیلیسیته من...من...
اسکای دوباره میخواست فرار کنه فیلیسیته گفت:
_صبر کن
اسکای برگشت
_گیتارتو جا نذاری
اسکای نمیدونست بخنده یا گریه کنه گیتارو از فیلیسیته گرفت فیلیسیته دستشو گرفت:
_برام یه آهنگ بخون


_چی
_میخوام برام آهنگ بخونی بخون پرنده آوازه خوان من
اسکای شروع کرد به زدنو خوندن آهنگ:
_I should reel you
turn around and
change this baby
I keep running around in circles
but I love you
I can hide the Truth
but I just can't I just can't
let you take away
the power form me
woah woah oh oh
woah woah
و آهنگ تموم شد فیلیسیته دست زدو گفت:
_آفرین آفرین عالی بود
_ممنونم
یدفه اسکای سرش درد گرفتو دوباره خون آشام شد فیلیسیته با ناراحتی گفت:
_اسکای...