back to sky(قسمت دوم)
؟؟؟؟؟:
_هی بی عرضه.........حواستو جمع کن
اسنایپر برگشتو گفت:
_ببخشید حواسم نبود
_به هر حال بهتره سری بعد بیشتر حواستو جمع کنی راستی اسمت چیه من سونیک کوچولوام
اسنایپر که در اثر جادو حافظش از این رو به اون رو شده بود داشت فکر میکر که یهو چشمش به آسمون زیبا و پر ستاره شهر سونیک افتاد و با شگفت زدگی بهش خیره شد در همین حال سونیک گفت:
_اسمت اسکایه درسته
اسنایپر که دیگه اسمی بهتر از این پیدا نکرده بود گفت:
_اممم........آره من اسکای هستم
_خب اسی بیا میخوام با دوستام آشنات کنم
ده سال گذشت و اسکای همراه سونیکو دوستاش بزرگ شد الان ۱۳سالش بود شب کریسمس بود و هرکسی داشت یه کادوی مخصوص کریسمس برای فرد مورد علاقش حاضر میکرد ولی سونیک نمیدونست چی باید برای ایمی بخره واسه همین تصمیم گرفت از اسکای کمک بگیره رفت توی اتاقش:
_سلام شازده چرا تنهایی
_مسخره نکن سونیک
_ازت یه درخواستی دارم
_از من؟
_آره
_خب.....بگو
_من میخوام برای ایمی یه کادویی بخرم ولی نمیدونم چی بخرم
_چرا اونو به رقص دعوت نمیکنی
_آخه هر سال دارم همین کارو میکنم
_پس واسش یه شاخه گل رز ببر اون لقبش رزه خوشحال میشه این هدیه رو بهش بدی
_خوشحال میشه ولی من هرسال بعد از رقص بهش یدسته گل رزم میدادم
_منکه دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه
_بیا بریم بازار شاید یه چیز به درد بخور پیدا کردیم باشه بریم
اسکای اینو گفت و با یه سرعت باور نکردنی خودشو از پنچره پرت کرد پایین سونیکم همین کارو اسکایو تقلید کرد وقتی سونیکم رسید پایین اسکای از روی لج گفت:
_میمردی تقلید نکنی سوزن دون
_حتما میمردم که تقلید کردم.......اصلا مگه هرکی میپره پایین از روی تودیده
_نه ولی اینکه تو بلافاصله بعد من میپری پایین تقلید حساب میشه
بعد راه افتادن سمت بازار6ساعت تموم داشتن میگشتن و بلخره موفق شدن یه دست لباس زمستونی خشگل برای ایمی بگیرن داشتن بر میگشتن که سرو کله اسکوروچ پیدا شد که داشت دوتا دخترو اذیت میکرد
اسکای:
_هی سونیک اونجا رو اسکروچه
_تف به روش خیلی کثافته
_بیا بریم ته تو قضیه رو در بیاریم
_بابا وللش میخوای دعوا راه بندازی
_آره اونم چه دعوایی
بعد اسکای رفت پیششون و پشت سر اسکوروچ وایساسد با پشت انگش اشارش زد تو کلشو گفت:
_هی الو
وقتی اسکوروچ برگشت یه مشت محکم خوابوند تو صورتش اسکوروچ میخواست همهین بلا رو سر اسکای بیاره ولی اسکای با یه لگد محکم پرتش کرد 5متر اونطرف تر و سرش خرد به جدول کنار خیابونو بیهوش شد
؟؟؟؟؟:
_اگه بدونی به چه کسی کمک کردی دهنت از تعجب وا میمونه
اسکای:
_خب مشکلی نیست که بدونم کیرو نجات دادم
_نه نیست من شاهدخت فیلیسیته پرنسس ایتالیا هستم و ایشونم بهترین دوست من دافنه هستن
اسکای تا این جمله رو شنید تعظیم کرد
چند ماه از آشنایی اسکای و فیلیسیته گذشت و بازم فیلیسیته همون جایی که اولین بار با اسکای آشنا شده بود داشت ویترین یه مغازه رو نگاه میکرد یدفه یه نفر از پشت سرش گفت:
_چند وقت پیشم تورو اینجوری دیدم با این تفاوت که اون زمان اسکوروچ بهت گیر داده بود فیلیسیته برگشتو بغلش کرد:
_اسکای واقعا از دیدنت خوشحال شدم
در همین حال یکدفه زمین شکافته شد فیلیسیته و نصف مردم افتادن تو شکاف
سلام به دوستان خوبم