همه ی مردم فک میکردن اسنایپر مرده ولی اینطور نبود اون نه تنها نمرده بود بلکه یه قدرت بینهایت قوی بدست اورده بود ولی الان توی دنیای سونیکی بود موهای مشکی اسنایپر آبی شد و رنگ پوستشم سفید تر شد وقتی چشماشو باز کرد وسط جنگل بود شروع کرد به گشتن دنبال یه راه خروج یدفه به یه قصر زیبا و بلند برخورد کرد عقب عقب اومد ولی یدفه به یه نفر که پشت سرش بود خورد و دوتایی با مخ رفتن تو زمین 

؟؟؟؟؟:

_هی بی عرضه.........حواستو جمع کن

اسنایپر برگشتو گفت:

_ببخشید حواسم نبود

_به هر حال بهتره سری بعد بیشتر حواستو جمع کنی راستی اسمت چیه من سونیک کوچولوام

اسنایپر که در اثر جادو حافظش از این رو به اون رو شده بود داشت فکر میکر که یهو چشمش به آسمون زیبا و پر ستاره شهر سونیک افتاد  و با شگفت زدگی بهش خیره شد در همین حال سونیک گفت:

_اسمت اسکایه درسته

اسنایپر که دیگه اسمی بهتر از این پیدا نکرده بود گفت:

_اممم........آره من اسکای هستم

_خب اسی بیا میخوام با دوستام آشنات کنم

ده سال گذشت و اسکای همراه سونیکو دوستاش بزرگ شد الان ۱۳سالش بود شب کریسمس بود و هرکسی داشت یه کادوی مخصوص کریسمس برای فرد مورد علاقش حاضر میکرد ولی سونیک نمیدونست چی باید برای  ایمی بخره واسه همین تصمیم گرفت از اسکای کمک بگیره رفت توی اتاقش:

_سلام شازده چرا تنهایی

_مسخره نکن سونیک

_ازت یه درخواستی دارم

_از من؟

_آره

_خب.....بگو

_من میخوام برای ایمی یه کادویی بخرم ولی نمیدونم چی بخرم

_چرا اونو به رقص دعوت نمیکنی

_آخه هر سال دارم همین کارو میکنم

_پس واسش یه شاخه گل رز ببر اون لقبش رزه خوشحال میشه این هدیه رو بهش بدی

_خوشحال میشه ولی من هرسال بعد از رقص بهش یدسته گل رزم میدادم

_منکه دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه

_بیا بریم بازار شاید یه چیز به درد بخور پیدا کردیم باشه بریم

اسکای اینو گفت و با یه سرعت باور نکردنی خودشو از پنچره پرت کرد پایین سونیکم همین کارو اسکایو تقلید کرد وقتی سونیکم رسید پایین اسکای از روی لج گفت:

_میمردی تقلید نکنی سوزن دون

_حتما میمردم که تقلید کردم.......اصلا مگه هرکی میپره پایین از روی تودیده

_نه ولی اینکه تو بلافاصله بعد من میپری پایین تقلید حساب میشه

بعد راه افتادن سمت بازار6ساعت تموم داشتن میگشتن و بلخره موفق شدن یه دست لباس زمستونی خشگل برای ایمی بگیرن داشتن بر میگشتن که سرو کله اسکوروچ پیدا شد که داشت دوتا دخترو اذیت میکرد 

اسکای:

_هی سونیک اونجا رو اسکروچه

_تف به روش خیلی کثافته

_بیا بریم ته تو قضیه رو در بیاریم

_بابا وللش میخوای دعوا راه بندازی

_آره اونم چه دعوایی

بعد اسکای رفت پیششون و پشت سر اسکوروچ وایساسد با پشت انگش اشارش زد تو کلشو گفت:

_هی الو

وقتی اسکوروچ برگشت یه مشت محکم خوابوند تو صورتش اسکوروچ میخواست همهین بلا رو سر اسکای بیاره ولی اسکای با یه لگد محکم پرتش کرد 5متر اونطرف تر و سرش خرد به جدول کنار خیابونو بیهوش شد

؟؟؟؟؟:

_اگه بدونی به  چه کسی کمک کردی دهنت از تعجب وا میمونه

اسکای:

_خب مشکلی نیست که بدونم کیرو نجات دادم

_نه نیست من شاهدخت فیلیسیته پرنسس ایتالیا هستم و ایشونم بهترین دوست من دافنه هستن

اسکای تا این جمله رو شنید تعظیم کرد

چند ماه از آشنایی اسکای و فیلیسیته گذشت و بازم فیلیسیته همون جایی که اولین بار  با اسکای آشنا شده بود داشت ویترین یه مغازه رو نگاه میکرد یدفه یه نفر از پشت سرش گفت:

_چند وقت پیشم تورو اینجوری دیدم با این تفاوت که اون زمان اسکوروچ بهت گیر داده بود فیلیسیته برگشتو بغلش کرد:

_اسکای واقعا از دیدنت خوشحال شدم

 در همین حال یکدفه زمین شکافته شد فیلیسیته و نصف مردم افتادن تو شکاف