اسپایدر داشت از پنجره خونش به مردم شهر نگاه میکرد یدفه یه نفر جیغ کشید بهش نگاه کرد یه نفر افتاده بود به جونش خونشو عین آبمیوه تا ته خالی کرد نفر بعد و نفر بعد و... رفت پایین با یه تیکه شیشه شکسته دست خودشو برید واسش دست تکون داد:
_هی خونخوار مسخره اینجارو ببین
خون آشام به سمت اسپایدر حمله کرد اسپایدر جا خالی داد بعد اونو از کمر گرفت چاقو تو جیب اون خوناشامو در اوردو گرفت زیر گردنش میخواست سرشو ببره که یه نفر از پشت سرش داد زد:
_نه با اون کاری نداشته اسکای...اسکای...
اسپایدر با شنیدن کلمه اسکای صورت خوناشامو به طرفش بر گردوند:
_توکه...
وقتی هرسه نفر به خودشون اومدن بیستا ماشین پلیس دورشون بودن پلیسا اسلحه هاشونو طرف اسکای گرفتن اسپایدر یواش اسکای رو ول کردو دستاشو با نشونه تسلیم بالا برد پلیسا اسکای رو گرفتنو به دستاش دستبند زدن فیلیسیته اومد سمتش:
_نه نه....بذارین باش حرف بزنم
یکی از پلیسا که گرفته بودش گفت:
_اون خیلی خطرناکه
_خواهش میکنم
رییس پلیسا گفت:
_فقد دو دقیقه
فیلیسیته تو چشمای اسکای زل زد دستشو گذاشت رو صورتش:
_اسکای... اسکای... منم فیلیسیته...چه بلایی سرت اومده...چرا اینطور شدی...تو چشمام نگاه کن...
چشمای اسکای داشت به حالت اول برمیگشت یا به عبارتی حالش خوب میشد ولی رییس پلیسا وقتی دید فایده ای نداره داد زد:
_تمومش کنید
اسکای که داشت رام میشد با شنیدن صدای فریاد رییس پلیس دوباره خوناشام شد فیلیسیته شونه هاشو گرفت اسکای با بازوش فیلیسیته رو پرت کرد ماه کامل شده وو سر شب بود اسکای به ماه نگاه کرد قدرتش چند برابر شد پلیسا رو هل داد دستبندو شکستو باز حمله کرد پلیسا جلوی مردمو گرفتن تا اسکای به اونا حمله نکنه بهش شلیک کردن ولی تیر فایده ای نداشت یکی از تیر برقای تو خیابون شکست سیماش پاره شدو افتاد زمین یکی از سیما به دست اسکای گیر کردو برق اونو گرفت پلیسا فهمیدن تنها نقطه ضعف اسکای برقه دوتا از پلیسا که دستکش پلاستیکی داشتن سیمای برقو گرفتنو زدن به اسکای فیلیسیته که تازه یادش اومده بود اسکای قلبش ناراحته رفت سمت پلیسا وو سعی کرد اونارو از ادامه دادن این کار منصرف کنه:
_نه خواهش میکنم اون قلبش ضعیفه ممکنه بکشیدش
_خانم برین کنار وگرنه مجبور میشم با خشونت کنارتون بزنم
_التماس میکنم اون فقد سیزده سالشه
پلیسه با یه لگد فیلیسیته رو پرت کرد فیلیسیته سرش به یه تیر برق خوردو بیهوش شد اسپایدر رفت بالای سر فیلیسیته نبضشو گرفت یه بیهوشی ساده بود اسکای وقتی دید فیلیسیته زمین خورده وو دبگه تقلا نمیکنه پلیسا رو کنار زد رفت بالای سر فیلیسیته عین حیوونای وحشی غرش میکرد با صدای خشدارو غرش مانندش یه چیزی میگفت کم کم اون صدای وحشتناک همون صدای شیرینو آهنگین شد و معلوم شد چی میگه:
_فیلیسیته... فیلیسیته... جوابمو بده...عزیزم جوابمو بده...
پلیسا که فکر میکردن هنوز خوناشامه دوباره سیمای برقو وصل کردن اسکای داد زدو بعد ده ثانیه بیهوش شد فیلیسیته تازه بهوش اومده بود با بیحالی گفت:
_اسکای... تویی...
میخواست دست اسکای رو بگیره دستش جرقه زد با ترس از جا بلند شدو اسکای رو از روی لباسش تکون داد:
_اسکای...اسکای...
سرشو گذاشت رو قلبش:
_کمک کنین خواهش میکنم...قلبش از کار افتاده ممکنه بمیره
اسپایدر اسکای رو از رپی زمین ورداشتو سوار ماشینش کرد فیلیسیته نشست عقب اسکای رو هم همونطور تو بغلش نگهداشته بود:
_خدا جون...اون خیلی جوونه خیلی...مرگ واسش زوده نجاتش بده...خواهش میکنم...
رسیدن بیمارستان خوشبختانه پرفسور سونوکا اونجا بود:
_چه اتفاقی براش افتاده
اسپایدر:
_برق گرفتکی
فیلیسیته پیش گوش سونوکا گفت:
_قلبشم ناراحته
_این افتضاحه...پرستارا یه راس ببریدش c.c.u
_خانم دکتر c.c.u
_بله نکنه انتظار داری یه بستری ساده باشه
فیلیسیته دنبال پرستارا رفت تا در c.c.u از پنجره نگاه کرد همه دکترا و پرستارا به تلاطم افتاده بودن پرفسور سونوکا در حالی که ماسکشو میبست رفت تو:
_وضعیتش چطوره
قلبش هنوز به کار نیفتاده تنفسشم متوقف شده
_خیلی خب برین کنار
پرفسور سونوکا به اسکای نفس مصنوعی داد بعد تا بیست ثانیه ماساژ قلبی بهش داد دوباره پنج ثانیه تنفس مصنوعی(اینارو از هوا نمیگم کتاب کمک های اولیه خوندم وقتی یکی نه نفس میکشه نه قلبش میزنه چیکار کنیم)اسپایدر داشت از پنجره کارای دکترارو میدید:
_خانوم فیلیسیته دکترا دارن میان بیرون
_چی
_یا خوب شده یا...
فیلیسیته از روی صندلی بلند شدو رفت پیش پرفسور سونوکا:
_خب...


_ما نهایت تلاشمونو کردیم
_وَ...
پرفسور همونطور که به رو به روش نگاه میکرد بی صدا موند فیلیسیته دویید تو پرفسور داد زد:
_با این لباس تو نرو اونجا پر باکتریه
فیلیسیته رفت بالای سر اسکای دستگاه بیصدا بودو یه خط صاف سبزو نشون میداد فیلیسیته بغض گلوشو گرفت بغضشو قورت داد شروع لباشو چسبوند به لبای اسکای بعد چند ثانیه دهنشو باز کرد دهن اسکای رو هم باز کرد زبونشو...(بوس فرانسوی بلدین دیگه^.^) بعد چند دقه صدای بوق اومد انگار فیلیسیته همونطور مونده بود صدای بوق لنقد رو مخش رفت که از روی اسکای بلند شدو به سمت منبع صدا حمله ور شد مانیتور:
_کثافت خفه شو...مخمو خوردی...
تازه فهمید خط سبز صاف داره عین موجای دریا بالا پایین میره:
_خدای من...
یدفه یه نفر کشیدش پایینو بازم(بوس فرانسوی)فیلیسیته چشماش باز بودو فقد به صورت کسی که باش لب به لب شده بود نگاه میکرد اسکای فیلیسیته رو خودش جدا کرد:
_هوممم...لبات مثل آبنبات آلبالو قرمزو خوشمزن
_لبای توهم مثل شیکر شیرینن
قلب فیلیسیته تازه عشقی که نسبت به اسکای داشتو به فیلیسیته نشون داده بود و فیلیسیته فهمیده بود اگه یه ساعت از اسکای دور باشه چقدر افسرده میشه و اینکه چقدر اسکای ‌رو دوست داره حالا نوبت اسکای بود که نشون بده عشقشون دو طرفست