Back to sky( قسمت پونزدهم)
اسکای کنار دریا نشسته بود نابینا شدن مادرش ناراحتیشو زیاد میکرد به آسمون پر از ستاره نگاه کرد چشاش رنگ سرمه ای دریا رو به خودشون گرفته بود یدفه گوشیش زنگ زد:
_الو سلام اسپایدر
_سلام...پسر چرا جواب نمیدی مردم انقدر زنگ زدم
_ببخشید مبیایلم رو ویبره بود
_حالا وللش ببین میخوام سریع بیای فروشگاهم
_باشه
اسکای از جاش بلند شد لباسشو تکوندو رفت به فروشگاه اسپایدر:
_سلام چیکارم داشتی
_بیا اینجا ببین یه پیرمرد خیلی مهربونه که یه فروشگاه کفش داره ولی میخواد بره چون فروش نداره
_خب من چیکار کنم
_بیا راضیش کنیم بمونه اون جای پدر بزرگمه خیلی دوسش دارم
_باشه
اسکای و اسپایدر از فروشگاه رفتن بیرون ولی بجای اون پیرمرده یه کامیون بود و یه دختر با موهای کوتاه ارغوانی که یه رده صورتی داشتن پوست سفید چشمای کشیده قرمز داشت یکی دیگه از چشماشم سبز بود اونجا بود دختره کل بدنش پر بود از سلاح شخصی چاقو های نا جور تنفنگا هرچی که فکر کنی بهش آویزون بود نسبت به بقیه ی دخترا بدن ورزیده تری داشت ولی بازم جذاب بود اسپایدر رفت عقب اسکای خندیدو گفت:
_داداش از یه دختر جا خوردی
_ا...ا..اسکای.. بدنشو ببین
اسکای یه سوت زدو گفت:
_من امشب باش کار دارم
_ای پسره ی هیز منظورم اینه که....قلبم وایساد این خیلی خطریه
_واسه قلب عنکبوت خطریه آخی بیچاره عنکبوت دلش پرید دست دختره ای جون
_زهر مار
_تو دلت
_تو قلبت
_{قلب من خودش زهر مار زدس لزومی به لطف شما نیست}تو نفست
_تو کلیه هات
_تو جفت چشات
دختره از دعوای اسکای و اسپایدر خندش گرفت با نازو قرو فر از وسطشون رد شد اسپایدر از بوی عطری که دختره زدو بود شل شد:
_وویی...عجب چیزی
_سکسیه
_جان
_نوع عطرش
_آها
_کجا بودیم خب گفتم دلت رفت
_نه من دلمو به هیچ چیز یا هیچ کس نمیدم
_آره مرگ ننت
_مرگ ننه خودت مادر....{تو کلش آف کلنز واژه کاملش هست}
_هوششششششه....
_هورررررررره...
_مادر سگ
_مادرته
_کثافت
_ریخت قیافته
_قیافه ی منکه دختر کشه
_دوست دارم خفت...
یدفه یه صدای گفت:
_عزیزم...خوبی جیگر....حالت چطوره....دردت به جونم قربونت برم
اسپایدر حرفشو قطع کرد باز غش کرد:
_با من بووووووود....وای دلم قنج رفت
_نه عنکبوت جان با عقرب محترمشان بود
_جانم؟؟؟
_اون یه عقرب داره بفرما سیاحت کن
اسپایدر نگاه کرد یه عقرب اندازه کف دست جلوش بود عقرب قرمزو مشکی بود اسکای رفت تو مغازه دختره:
_سلام خانوم
_اسمم تساست
_کی اسمتو خواست
_گمشو بیرووووووون
_مجبورم کن
اسپایدر با بغض به عقربه نگاه میکرد یدفه اسکای جذقاله شده با هزارتا تیغو چاقو تو بدنش از مغازه پرت شد بیرون اسپایدر از خنده روده بر شد:
_خبرا....ببین یه دختر کله ابری اسکای مغرورو خود شیفته رو شکسته داد
_این یارو اعصاب نداره اسمشو گفت گفتم کی اسمتو خواست این بلا رو سرم اورد
_آداب معاشرت با خانوما رو بلد نیستی
اسپایدر رفت تو:
_سلام بانوی گرامی
_سلام سلاح خاصی در نظر داری
اسپایدر تو چشای تسا زل زد:
_یه تپانچه ی زیبا قوی و ظریف مثل بانو
حالا پیش اسکای سقف سوراخ شدو اسپایدر با همون وضع اسکای عین موشک پرتاب شد یه کیلو متر اونور تر اسکای مرد از خنده:
_وااااای...آداب معاشرت تو حلقم.....ذغال به دیگ میگه روت سیاه
اسکای رفت تو آبخوری پارک روبه روی مغازه ی تسا سرشو گرفت زیر شیر آب یدفه اسپایدر با صورت سوخته و موهای سیخ سیخی جلوی اسکای ظاهر شد اسکای باز خندش گرفت:
_چطور عنکبوت جان...آداب معاشرتت تو حلقم
_مرض
_وای دلم درد گرفت...انقدر خندیدم
_کوفت
_ببین برو سیرک دلقک شو...موفق تری
اسپایدر اسکای رو در حالی که داشت میترکید از خنده کنار زدو صورتشو شست اسکای افتاد رو چمنای کنار آبخوریو خندشو بیشتر کرد:
_دلقک...تو خیلی با نمکی
_اخی...نه بابا خروس بد صدا
_ئهههه....
_به ماشین بی ام وه
_خورش قیمه
_مسخره
_اسم بابات اصغره
_اه ه ه...اسکای تمومش کن وگرنه میبرمت تیمارستان
_وای...دارم میمیرم....خدایا شکرت...چه دلقک باحالی رو نسیبم کردی
_خفه شو اسکل امل
_جفتش خودتی
یدفه یکی گفت:
_اسپایدر
اسپایدر برگشتو بغل کرد:
_سلام مامان
اسکای خندش بند اومد بلند شدو خودشو صافو صوف کرد:
_اسپایدر اون کیه
_مادر مهربونمه
باز یکی گفت:
_سلام بچه ها
سه نفری برگشتن سمتش:
_نیکو...
نیکو جلو اومد:
_این خانوم کیه
_این مادر اسپایدره
_خوشبختم
یدفه همه حواسشو سمت ماشین کنار خیابون پرت شد:
_خانوم این کارو نکنین ارباب خودشون میان
_نه نمیتونم نکنه واسش اتفاقی افتاده
_بانو شما نمیتونین ببینین
_پسرم مهم تره
نیکو در گوش اسپایدر گفت:
_مامانت چه خشگله
_مثل پسرش
اون زنه نزدیک سرو صدای اسکای و دوستاش شد:
_اسکای پسرم تو اینجایی
اسکای با ناراحتی گفت:
_منکه پسر تو نیستم
آنیتا دستای اسکای رو گرفتو بویید:
_تو عطر پسر خودمو میدی تو اسکای منی حالت خوبه پسرم
اسکای از اینکه الان دوستاش چی فکر میکنن خیلی ناراحت شده بود رفت پشت اسپایدر آنیتا اومد جلوی اسپایدرو دستشو گرفت:
_بیا بریم خونه پسرم
اسپایدر داشت از تعجب شاخ در میوورد آنیتا اسپایدرو کشید یدفه پای اسپایدر گیر کرد به یه سنگو پاش پیچ خوردو افتاد زمین:
_مامان...پام....فک کنم پیچ خورده
مادر اسپایدر رفتو بغلش کرد:
_وای...با پسرم چیکار کردی...واقعا که
دست اسپایدرو انداخت تو گردنشو رفت اسکایم با عصبانیت دست آنیتا رو گرفتو محکم کشیدش:
_اسکای پسرم دستم درد گرفت
_خفه خون بگیر زر نزن
_چرامگه من چیکار کردم
_تو با اومدنت دنبال من آبرومو بردی به دوستم صدمه زدی دل یه مادرو شکستی دیگه میخواستی چیکار کنی برای خودم متاسفم که چنین مادری دارم
آنیتا ساکت شدو دیگه حرفی نزد وقتی رسیدن خونه اسکای در خونه رو باز کردو بدون اینکه کمک آنیتا کنه رفت تو آنتیا درو باز کرد دستاشو جلوش گرفت تا مراقب باشه به زور خودشو برد تو خونه:
_اسکای پسرم کجایی
اسکای روی مبل کنار آنیتا لم داده بودو عمدا جواب نداد آنینا باز گفت:
_اسکای عزیزم نمیای بغل مامانی
اسکای گوشاشو گرفت آنیتا با احتیاط رفت روی مبل نشست:
_اسکای مامان عزیزم
ولی بازم صداش میومد تو گوش اسکای:
_میدونی من نمیتونم ازت مراقبت کنم الانم هیچ پرستاری حاضر نیست مراقبت باشه بهتره بری جایی که از کسای هم سنو سالت مراقبت میشه
_پسرم
_من پسر تو نیستم وسایلتو جمع کن تا ببرمت
اسکای رفت بیرون خونه یدفه نیکو جلوش ظاهر شد:
_اسکای
_چیه اومدی مسخرم کنی
_با مادرت دعوا کردی ازت معلومه
_اون آبرومو برد چطور سرمو جلوی اسپایدر بالا بگیرم
_اسکای
_من نمیدونم عمدا خودشو کور کرده که آبرومو ببره
_اسکای
_اون مثلا مادرمه
_الو سلام اسپایدر
_سلام...پسر چرا جواب نمیدی مردم انقدر زنگ زدم
_ببخشید مبیایلم رو ویبره بود
_حالا وللش ببین میخوام سریع بیای فروشگاهم
_باشه
اسکای از جاش بلند شد لباسشو تکوندو رفت به فروشگاه اسپایدر:
_سلام چیکارم داشتی
_بیا اینجا ببین یه پیرمرد خیلی مهربونه که یه فروشگاه کفش داره ولی میخواد بره چون فروش نداره
_خب من چیکار کنم
_بیا راضیش کنیم بمونه اون جای پدر بزرگمه خیلی دوسش دارم
_باشه
اسکای و اسپایدر از فروشگاه رفتن بیرون ولی بجای اون پیرمرده یه کامیون بود و یه دختر با موهای کوتاه ارغوانی که یه رده صورتی داشتن پوست سفید چشمای کشیده قرمز داشت یکی دیگه از چشماشم سبز بود اونجا بود دختره کل بدنش پر بود از سلاح شخصی چاقو های نا جور تنفنگا هرچی که فکر کنی بهش آویزون بود نسبت به بقیه ی دخترا بدن ورزیده تری داشت ولی بازم جذاب بود اسپایدر رفت عقب اسکای خندیدو گفت:
_داداش از یه دختر جا خوردی
_ا...ا..اسکای.. بدنشو ببین
اسکای یه سوت زدو گفت:
_من امشب باش کار دارم
_ای پسره ی هیز منظورم اینه که....قلبم وایساد این خیلی خطریه
_واسه قلب عنکبوت خطریه آخی بیچاره عنکبوت دلش پرید دست دختره ای جون
_زهر مار
_تو دلت
_تو قلبت
_{قلب من خودش زهر مار زدس لزومی به لطف شما نیست}تو نفست
_تو کلیه هات
_تو جفت چشات
دختره از دعوای اسکای و اسپایدر خندش گرفت با نازو قرو فر از وسطشون رد شد اسپایدر از بوی عطری که دختره زدو بود شل شد:
_وویی...عجب چیزی
_سکسیه
_جان
_نوع عطرش
_آها
_کجا بودیم خب گفتم دلت رفت
_نه من دلمو به هیچ چیز یا هیچ کس نمیدم
_آره مرگ ننت
_مرگ ننه خودت مادر....{تو کلش آف کلنز واژه کاملش هست}
_هوششششششه....
_هورررررررره...
_مادر سگ
_مادرته
_کثافت
_ریخت قیافته
_قیافه ی منکه دختر کشه
_دوست دارم خفت...
یدفه یه صدای گفت:
_عزیزم...خوبی جیگر....حالت چطوره....دردت به جونم قربونت برم
اسپایدر حرفشو قطع کرد باز غش کرد:
_با من بووووووود....وای دلم قنج رفت
_نه عنکبوت جان با عقرب محترمشان بود
_جانم؟؟؟
_اون یه عقرب داره بفرما سیاحت کن
اسپایدر نگاه کرد یه عقرب اندازه کف دست جلوش بود عقرب قرمزو مشکی بود اسکای رفت تو مغازه دختره:
_سلام خانوم
_اسمم تساست
_کی اسمتو خواست
_گمشو بیرووووووون
_مجبورم کن
اسپایدر با بغض به عقربه نگاه میکرد یدفه اسکای جذقاله شده با هزارتا تیغو چاقو تو بدنش از مغازه پرت شد بیرون اسپایدر از خنده روده بر شد:
_خبرا....ببین یه دختر کله ابری اسکای مغرورو خود شیفته رو شکسته داد
_این یارو اعصاب نداره اسمشو گفت گفتم کی اسمتو خواست این بلا رو سرم اورد
_آداب معاشرت با خانوما رو بلد نیستی
اسپایدر رفت تو:
_سلام بانوی گرامی
_سلام سلاح خاصی در نظر داری
اسپایدر تو چشای تسا زل زد:
_یه تپانچه ی زیبا قوی و ظریف مثل بانو
حالا پیش اسکای سقف سوراخ شدو اسپایدر با همون وضع اسکای عین موشک پرتاب شد یه کیلو متر اونور تر اسکای مرد از خنده:
_وااااای...آداب معاشرت تو حلقم.....ذغال به دیگ میگه روت سیاه
اسکای رفت تو آبخوری پارک روبه روی مغازه ی تسا سرشو گرفت زیر شیر آب یدفه اسپایدر با صورت سوخته و موهای سیخ سیخی جلوی اسکای ظاهر شد اسکای باز خندش گرفت:
_چطور عنکبوت جان...آداب معاشرتت تو حلقم
_مرض
_وای دلم درد گرفت...انقدر خندیدم
_کوفت
_ببین برو سیرک دلقک شو...موفق تری
اسپایدر اسکای رو در حالی که داشت میترکید از خنده کنار زدو صورتشو شست اسکای افتاد رو چمنای کنار آبخوریو خندشو بیشتر کرد:
_دلقک...تو خیلی با نمکی
_اخی...نه بابا خروس بد صدا
_ئهههه....
_به ماشین بی ام وه
_خورش قیمه
_مسخره
_اسم بابات اصغره
_اه ه ه...اسکای تمومش کن وگرنه میبرمت تیمارستان
_وای...دارم میمیرم....خدایا شکرت...چه دلقک باحالی رو نسیبم کردی
_خفه شو اسکل امل
_جفتش خودتی
یدفه یکی گفت:
_اسپایدر
اسپایدر برگشتو بغل کرد:
_سلام مامان
اسکای خندش بند اومد بلند شدو خودشو صافو صوف کرد:
_اسپایدر اون کیه
_مادر مهربونمه
باز یکی گفت:
_سلام بچه ها
سه نفری برگشتن سمتش:
_نیکو...
نیکو جلو اومد:
_این خانوم کیه
_این مادر اسپایدره
_خوشبختم
یدفه همه حواسشو سمت ماشین کنار خیابون پرت شد:
_خانوم این کارو نکنین ارباب خودشون میان
_نه نمیتونم نکنه واسش اتفاقی افتاده
_بانو شما نمیتونین ببینین
_پسرم مهم تره
نیکو در گوش اسپایدر گفت:
_مامانت چه خشگله
_مثل پسرش
اون زنه نزدیک سرو صدای اسکای و دوستاش شد:
_اسکای پسرم تو اینجایی
اسکای با ناراحتی گفت:
_منکه پسر تو نیستم
آنیتا دستای اسکای رو گرفتو بویید:
_تو عطر پسر خودمو میدی تو اسکای منی حالت خوبه پسرم
اسکای از اینکه الان دوستاش چی فکر میکنن خیلی ناراحت شده بود رفت پشت اسپایدر آنیتا اومد جلوی اسپایدرو دستشو گرفت:
_بیا بریم خونه پسرم
اسپایدر داشت از تعجب شاخ در میوورد آنیتا اسپایدرو کشید یدفه پای اسپایدر گیر کرد به یه سنگو پاش پیچ خوردو افتاد زمین:
_مامان...پام....فک کنم پیچ خورده
مادر اسپایدر رفتو بغلش کرد:
_وای...با پسرم چیکار کردی...واقعا که
دست اسپایدرو انداخت تو گردنشو رفت اسکایم با عصبانیت دست آنیتا رو گرفتو محکم کشیدش:
_اسکای پسرم دستم درد گرفت
_خفه خون بگیر زر نزن
_چرامگه من چیکار کردم
_تو با اومدنت دنبال من آبرومو بردی به دوستم صدمه زدی دل یه مادرو شکستی دیگه میخواستی چیکار کنی برای خودم متاسفم که چنین مادری دارم
آنیتا ساکت شدو دیگه حرفی نزد وقتی رسیدن خونه اسکای در خونه رو باز کردو بدون اینکه کمک آنیتا کنه رفت تو آنتیا درو باز کرد دستاشو جلوش گرفت تا مراقب باشه به زور خودشو برد تو خونه:
_اسکای پسرم کجایی
اسکای روی مبل کنار آنیتا لم داده بودو عمدا جواب نداد آنینا باز گفت:
_اسکای عزیزم نمیای بغل مامانی
اسکای گوشاشو گرفت آنیتا با احتیاط رفت روی مبل نشست:
_اسکای مامان عزیزم
ولی بازم صداش میومد تو گوش اسکای:
_میدونی من نمیتونم ازت مراقبت کنم الانم هیچ پرستاری حاضر نیست مراقبت باشه بهتره بری جایی که از کسای هم سنو سالت مراقبت میشه
_پسرم
_من پسر تو نیستم وسایلتو جمع کن تا ببرمت
اسکای رفت بیرون خونه یدفه نیکو جلوش ظاهر شد:
_اسکای
_چیه اومدی مسخرم کنی
_با مادرت دعوا کردی ازت معلومه
_اون آبرومو برد چطور سرمو جلوی اسپایدر بالا بگیرم
_اسکای
_من نمیدونم عمدا خودشو کور کرده که آبرومو ببره
_اسکای
_اون مثلا مادرمه
نیکو داد زد:
_اسکای...
_مرگ...چته
_من تو بیمارستان بودم که شما رو اوردن هرکی تو اتوبوس بود یه بلایی سرش اومده بود دکترا گفتن گازایی که از ماشین خارج شده به چشمای تو خورده و تو نابینا شدی
_من یا آنیتا
_اسکای...اونو اینطور صدا نزن اون بهترین مادره...وقتی به آنیتا گفتن تو نابینا شدی رفت بالای سرت پیشنوتیو بوسید به دکترا گفت که چشمای تورو با چشمای خودش عوض کنن
_با..باور...نمیکنم
اسکای نفس نفس میزد رفت توی خونه جوری که کسی نفهمه آنیتا رو صندلی نشسته بودو گریه زاری میکرد اسکای یه خود کارو یه کاغذ ورداشت برعکس با فشار نوشت:
_I love you mome
بعد با حالت عصبانی رفت جلوی آنیتا نشستو برگه رو داد بش:
_مادر آبرو ریز وسایلتو جمع کردی
_بله
آنیتا دستش کشید رو نوشته:
_دوست....دارم....مامان
_دوست دارم مامان
اسکای و آنیتا همدیگه رو بغل کردن
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 23:54 توسط شاهزاده خانم فیلیسیته
|
سلام به دوستان خوبم