Back to sky( قسمت شونزدهم)
_فیلیسیته...
فیلیسیته آروم جواب داد:
_بله....اسکای
_یه چیزی میخوام بگم این یه رازه
_بگو
_خب...چیزه....میدونی....من...تورو بیشتر از بقیه ی دوستام...دوست دارم
_همین....دو ساعته میگم چی میخواد بگه
_خیالم راحت شد گفتم
_اسکای
_فیلیسیته... اول تو بگو
_نه تو
_من عجله ندارم
_منم همینطور
_خب تو فکر میکنی چرا...قلبم
_میدونم چی میگی اگه بفهمی
_نمیدونم خدا چرا این بلا رو سرم اورد منکه کار بدی نکردم فقد میتونم بگم واقعا از زندگیم افتادم هیچ کاری نمیتونم بکنم قلبم انقدر ضعیفو نا توان شده که کوچیک ترین چیزی که باعث تغیر ضربانش بشه ممکنه باعث از کار افتادنش بشه
_اگه بفهمی کی باعث شده چیکارش میکنی
اسکای اخماش رفت تو هم موهاش عین کریستالای یخ سفتو سیخ شد دستاشو مشت کرد:
_اگه بفهمم زندش نمیذارم اون نمیدونه چیکار با من کرده...مگه تو میدونی کیه
_نه نمیدونم همینطوری پرسیدم
فیلیسیته به شنای کنار ساحل نگاه کردو تو فکر فرو رفت یدفه یکی روش آب ریخت فیلیسیته سرشو تکون داد با اخم به اسکای نگاه کرد:
_این چه کاریه؟
_خانم با سواد این آب بازیه
_بچه شدی؟
_چیه فک کردی دوازده سالته بزرگ شدی ما تا هیجده سالگی وقت بچه بودنو داریم
_الان حسابتو میرسم
_برس
فیلیسیته افتاد دنبالش اسکای میخندیدو فرار میکرد یدفه فیلیسیته دستشو گرفت اسکای فیلیسیته رو دور زدو رفت پشتش لباسشو از پشت کشیدو دوتایی افتادن تو دریا سی ثانیه زیر آب بودن اومدن بیرون سر تا پاشون خیس آب بود اسکای رو شنای گرم ساحل خوابیدو چشماشو بست فیلیسیته سرشو گذاشت رو دست اسکای کنارش خوابید:
_اسکای دوست دارم
_من بیشتر
_من خیلی بیشتر
یدفه یه نفر گفت:
_ببخشید خلوتتونو بهم میزنم
اسکای بش نگاه کرد:
_تو اینجا چیکار میکنی عجوزه
_بگیریدشون
اسکای فیلیسیته رو بغل کردو با تمام سرعت فرارکرد یدفه یه صدا همون کسی که نذاشت ماریان بکشتش تو گوشش گفت:
_برو تو دریا
اسکای پرید تپ دریا یدفه زیر پاش یخ زدو سر خورد فیلیسیته گفت:
_اسکای هوا داره تاریک میشه کجا میریم
_نمیدونم باید از دستشون فرار کنیم
ماریان عمدا یخ رو با آتیش آب نکرد اونا داشتن با سرعت به همونجایی که لئونا و ماریان میخواستن میرفتن قعله ی شیطان یا دیابولیک کستل اسکای انقدر رفت تا جایی که رسید به یه منطقه ی سردو تاریک با تعجب نگاه کرد فیلیسیته رو زمین گذاشت:
_ما کجاییم
_منم نمیدونم اسکای
_پام به یه چیزی گیر کرد
فیلیسیته نوک انگشتش نور درست کرد:
_این یه قبره
_ما توی قبرستونیم
_آره
اسکای دست فیلیسیته رو گرفت:
_فیلیس چقد دستت سردو استخونیه
_این دست من نیست
فیلیسیته انگشتشو زد به انگشت اسکای حالا دوتاشون یه مشعل کوچیک رو انگشتشون داشتن اسکای به دستش نگاه کرد بعد جیغ زدو رفت پشت فیلیسیته:
_نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
_چیهههههههههههه
_جسد!!!من از بچگی از مرده ها میترسیدم مخصوصا اونایی که هنوز جنازشون سالمه
_اینجا قبرستونه انتظار دیگه ای داری
باز یکی گفت:
_اینجا آخر راهه
دوتاشون برگشتن لئونا بود یه کلت گرفته بود سمت فیلیسیته اسکای رفت جلوش:
_نمیذارم بکشیش
_نه جوجه خروس....تو میکشیش
بعد به یه متر بالای سر فیلیسیته شلیک کرد یه چاقو که به اون بالا بسته بودن با سرعت دست فیلیسیته رو زخمی کرد اسکای دوباره سرش درد گرفت فیلیسیته اسکای رو گرفت:
_نه باهاش مبارزه کن تو میتونی
اسکای دندونای نیشش بزرگ تر شد چشماش قرمز شدو مردمک چشاش باریک شد حمله کرد به فیلیسیته لئونا با دیدن اسکای تعجب کرد اون همون اسکای بود فقد یکم تغیر کرده بود صداش جدی شده بود ولی همون صدای صافو شیرین خودش بود یکم از خون فیلیسیته خورد بعد ولش کرد داشت میرفت لئونا بازوشو گرفت:
_کی تورو رام کرده آنتیکای (مخفف آنتی اسکای)
بدون اینکه جواب بده رفت فیلیسیته در حالی که دستشو گرفته بود بلند شدو رفت دنبال اسکای:
_وایسا...اسکای
تو چشماش نگاه کرد ولی یدفه یکی تو گوشش گفت:
_اونو بکش خونشو بریز
فیلیسیته گفت:
_نه این کارو نمیکنم
_خونشو بریز این خون کثیفو از بدنش خارج کن
_نه نه
یدفه تو دستش یه چاقو دید:
_زود باش به حرف مادر بزرگت گوش کن فیلیسیته
_فایر کویین من نمی تونم
بی اختیار دستش بالا رفت میخواست مچ دست اسکای رو زخمی کنه اسکای دستشو گرفتو پرتش کرد فیلیسیته نفسشو بیرون داد موهاش عین شراره های آتیش شده بودن دقیقا عین آتیش چشمای آبیش طلایی شد چاقو تو دستش آتیش گرفت دویید سمت اسکای به هشت متریش که رسید پرید هوا چاقو تو دستش یه شمشیر آتیشی شد بردش بالا میخواست از وسط نصفش کنه اسکای غیب شد پشت سرش ظاهر شد دستاش پر از اشئه آسمونی شد فیلیسیته رو هل داد فیلیسیته پرت شد ده متر اون ور تر فیلیسیته تموم بدنش از آتیش شد دوتا بال آتیشی در اورد پرواز کرد بالا یه آتیش بزرگ که قطرش پنج متر بودو ارتفاعش ده متر پرت کرد به سمت اسکای اسکای به سپر از اشئه درست کرد فیلیسیته نفسشو بیرون داد نفسش عین اژدها پر از آتیش بود سپر اسکای شسکت فیلیسیته رفت نزدیکش اسکای رو زمین افتاده بود فیلیسیته نشست روش میخواست شمشیرو تو قلبش بزنه یدفه یه روح سیاه از اسکای جدا شد اونطرف تبدیل به آنتیکای شد:
_اگه جات بودم اونو نمی کشتم پرنسس
فیلیسیته به اسکای نگاه کرد همون اسکای بود که بیهوش شده بود از روش بلند تبدیل به یه اژدها شد اسکای رو رو کولش سوار کردو رفت
سلام به دوستان خوبم