Back to sky( قسمت هیفدهم)
_چه خبره....من کجام....اینجا کجاست
آنیتا موهای اسکای رو کنار زد با حوله نمدار سفید تو دستش صورتشو تمیز کرد:
_پسرم حالت خوبه
_مامان...تویی
_بله عزیزم نمیخوای بلند شی
اسکای در حالی که بدنش خیلی خسته بود بلند شد رفت صورتشو شست موهاشو شونه زد رفت پیش آنیتا:
_سلام مامان
_سلام عشق مامان بیا سر میز بشین تا برات یه فنجون قهوه بیارم خستگیت در بره
اسکای که خیلی بیحال بود رفت رو یکی از صندلیا نشست:
_مامان من مریض شدم
_نه
_پس چی شده
_فیلیسیته گفت از تو یه سایه جدا شده همون خون آشام رام شده ای که تو با بوی خون تحریک می شدیو به اون تبدیل می شدی اون انرژی زیادی از تو با خودش برده
آنیتا قهوه رو گذاشت جلوی اسکای:
_بخور عزیزم جون بگیری
آنیتا نشست رو به روی اسکای اسکای قهوه رو هم میزدو بش نگاه میکرد
فیلیسیته تازه از خواب بیدار شده بود پر انرژی از تخت پرید بیرون یه خمیازه کشید لباسشو عوض کرد خودشو مرتب کردو رفت تو سالن غذا خوری ولی کسی نبود یدفه یه خدمتکار اومد جلوش:
_صبحتون بخیر شاهدخت
_صبح بخیر
_شما یه ساعت دیر بیدار شدین صبونشونو خوردن بفرمایید بشینید تا براتون صبونه بیارم
فیلیسیته نشست سر میز به ناخوناش نگاه کرد بلندو بهم ریخته بودن لاکشونم خراب شده بود خدمتکار یه لیوان شیر گرم و یه دونات با سس شکلات و اسمارتیس برای فیلیسیته اورد فیلیسیته با اشتها شروع کرد به خوردن صبونش خدمتکار برگشت تو آشپزخونه فیلیسیته تقریبا نصف صبونشو خورده بود یدفه صدا خوردن یه چیز نرم به شیشه ی سالن اومد فیلیسیته بلند شد رفت سمت پنچره بازش کرد یه موجود عجیب غریب سفیدو آبی بود معلوم بود بدن نرمی داره فیلیسیته با احتیاط ورش داشت موجود فضاییه خودشو تکون داد بعد با چشمای درشت سبزش به فیلیسیته نگاه کرد فیلیسیته به بالکن نگاه کرد یه تخم سفید شکسته بود موجوده خوب فیلیسیته رو آنالیز کرد بعد صورتش بغل کردو گفت:
_ماما
فیلیسیته خندید موجوده رو بوس کرد:
_سلام کوچولو من مامان فیلیسیتم
موجود فضایی گونشو میمالوند به صورت فیلیسیته:
_ماما
فیلیسیته بغلش کردو بردش سر میز غذا خوری:
_خب کوچولو اسمتو میذارم پوپی
فیلیسیته لیوان شیرو گرفت جلوش پوپی بوش کرد یکم زبون زد وقتی دید دوست داره قولوب قولوب ازش خورد یه نفس همشو سر کشید دور دهنش شیری شده بود فیلیسیته خندید یه دستمال کاغذی ورداشتو آروم دهنشو پاک کرد:
_انگار شیر خیلی دوست داری باشه یه شیشه شیر برات میخرم هر وقت خواستی شیر بخوری واسه استخوناتم خوبه فیلیسیته روی کمرش دقت کرد دوتا نقطه کوچیک میدرخشیدن یواش لمسشون کرد اونا دوتا بال بودن پوپی یه خمیازه کشید بعد تو دستای فیلیسیته خوابید فیلیسیته بردش رو تختش گذاشت هوا بارونیو سرد بود پنجره رو بست بخاری رو روشن کرد پرده رو کشید پوپی رو گذاشت رو بالش پتو رو کشید روش
اسکای کنار دریا روی یه سنگ نشسته بود یدفه یه چیز نرمو پشمالو سفید پرید رو پاش از ترس میلرزید یدفه یه روباه قرمز اومد پیششو بو کشید تا رسید به پاهای اسکای میخواست اونو بخوره اسکای روباهه رو هل داد تو دریا روباه میخواست به اسکای حمله کنه اسکای دستشو سپر کرد روباهه با دندوناشو پنجه هاش دست اسکای رو زخم کرد اسکای یه جرقه کوچیک زد بهش اونکه فهمیده بود باید قید شکارو انتقامو باهم بزنه راشو کشیدو رفت اسکای اون موجود سفیدو از رو پاش ورداشتو نگاش کرد خدای من!یه بچه خرگوش سفید با چشمای درشتو براق آبی یه بینی کوچولوی صورتی دوتا گوش نرم که توشون صورتی بود:
_سلام کوچولو...حالت چطوره نترس اون روباه بد جنس فرار کرد
اسکای گذاشتش زمین:
_حالا برو پیش خونوادت برو کوچولو اسکای بلند شد لباسشو تکوند داشت میرفت یدفه خرگوشه پاچه شلوارشو کشید اسکای برگشت خرگوشه یه سمت دیگه رفت انتظار داشت اسکای دنبالش بیاد اسکای رو کشید پشت یه بوته اسکای وقتی نگاه کرد دوتا خرگوش بزرگ سفید دقیقا عین همین خرگوشه افتاده بودن زمینو خونی بودن همین اتفاق واسه دهتا بچه خرگوش افتاده بود اسکای خرگوشه رو بلند کرد:
_اشکال نداره من ازت مراقبت میکنم...خب اسمتو میذارم اسنو یعنی برف بهت میاد چون سفیدو پشمالویی
یدفه چشم خرگوشه افتاد به درخت کاکائو که اون کنار بود پرید پایینو رفت از کاکائو های روی زمین که از درخت افتاده بودن خورد اسکای پیشش نشست:
_خیلی عجیبه اسنو تو کاکائو دوست داری...فهمیدم اسمتو میذارم کوکو چون کاکائو دوست داری کوکو مخفف کاکائوئه
کوکو درحالی که داشت کاکائو میخورد به اسکای نگاه کرد اسکای چندتا از کاکائو هارو از درخت چید کوکو رو بغل کردو هی بش کاکائو میداد رسید تو خیابون یدفه یه سرو صدایی اومد:
_پوپی بیا پیش مامان نرو گم میشیا...پوپی
یدفه پوپی اومد رو سر اسکای نشست کوکو که رو شونه اسکای بود وقتی دید پوپی رو سر اسکای رفته دعوا رو شروع کرد یدفه فیلیسیته پوپی رو ورداشت:
_دختر شیطون!!سلام اسکای
_سلام این چیه و کیه
_فک کنم یه آدم فضاییه...ولی ببین چه گوگولیه...این خرگوشه چی
_همین الان پیداش کردم پدرو مادرو خواهر برادراش مرده بودن یه روباهم دنبال خودش بود
فیلیسیته صداشو بچه گونه کرد کوکو رو گرفت جلو صورت خودش:
_شلام بابا اشکای ژون
_علیک سلام فیلیسیته
اسکای کوکو رو گرفتو گذاشت رو سرش فیلیسیته گفت:
_عزیزم گناه داره چه نازه
_آره خیلی خشگله
_به نظرت اگه بتونن بامون حرف بزنن چی میگن
_تورو نمیدونم ولی کوکو به من میگه اسکای خشگل عزیزم جونم فدات شه
_من کاری ندارم ولی پوپی من که مطمئنم خیلی دوستم داره
پوپی فیلیسیته رو بغل کرد
_فیلیس
_ها
_میای ببریمشون پارک
_هومم..فکر خوبیه
چاهار نفری رفتن نزدیک ترین پارک به خودشون فیلیسیته پوپی رو گذاشت رو تابو آهسته هلش داد پوپی مدام میخندید اسکای کوکو رو گذاشت رو سرسره کوکو وقتی اومد پایین همش میخندید اسکای چند بار دیگه کوکو رو از سرسره سر داد پایین خلاصه چاهار نفری حسابی کیف کردن بعد گشتو گذارشون اسکای و فیلیسیته دوتا بستنی قیفی شکلاتی خریدن اسکای تا میخواست بستنیشو لیس بزنه دید دستش خالیه و بستنی تو دستای کوکوئه اسکای خم شد:
_ای کوکو کوچولوی من بهم بستنی نمیدی؟
کوکو سرشو با نارضایتی تکون داد اسکای یه شکلات شیری از جیب شلواراش در اورد:
_خیلی خب منم کاکائو دارم که کوکو دوست داره
کوکو تا صدای اسکای رو شنید پرید بالا تا شکلاتو بگیره اسکای شکلاتو برد بالا تر:
_اگه کوکو بستنی منو پس بده منم بش شکلات میدم
کوکو لباش آویزون شد بستنی رو گرفت سمت اسکای اسکای بستنی رو گرفتو شکلاتو بش داد اسکایو کوکو حواسشون به فیلیسیته و پوپی پرت شد که دارن باهم بستنی میخورن اسکای کوکو رو گذاشت رو شونش:
_فیلیسیته پوپی چی دوست داره
_نمیدونی وقتی که بش شیر دادم چقدر...
_هی وایسا توکه ازدواج نکردی؟....جریان چیست بانو
_منحرف...لیوان شیر صبونمو میگم
_میدونم شوخی کردم تو غلط میکنی ازدواج کنی
_چی؟
_یعنی زوده چون فقد دوازده سالته...حالا حرفتو بزن
_وقتی که با لیوان ویرگول بش شیر میدادم خیلی با ولع میخورد
_آخی...عزیزم
_مرسی
_میدونی الان ضد حال چی میچسبه
_چی
_اینکه مامانت...
_درباره مامان من حرف نزن!
_باشه تسلیم منظورم آنتونیو بود الان پیداش بشه
_او....آره واقعا زد حاله
اسکای یه قدم ورداشت ولی لیز خوردو افتاد رو فیلیسیته بعد دو نفر شروع کردن به خندیدن:
_نیکو عالی بووووود
_آره اسپایدر حقه ی پوست موزت اثر کرد
اسکای که عین لبو شده بود از روی فیلیسیته بلند شدو دست فیلیسیته رو گرفتو کمکش کرد پاشه تازه حواشس رفت سمت اسپایدرو نیکو داد زد:
_چیکار میکنین احمقااااااا
_نیکو خندش بند اومدو گفت:
_دیدیم با مخاطب خاصت حال میکردی...
_من حال نمیکردم!
اسپایدر:
_چرا دادا.....داشتی حال میکردی
_نــــــه....اسپایدر بت دققققققق
_بت دقی از خود تونه
اسکای عین گاومیش رم کرده چشماشو خون گرفت افتاد دنبال اسپایدر منکه نبودم اونجا ولی به روایت نیکو سه بار تموم کوچه پس کوچه های رُم رو دور زدن تا غروب که اسپایدر نفس کم اوردو ایستاد:
_یه نفس...دوییدم پسر...وای....مردم
اسکای با هشت ثانیه تفاوت به خط پایان رسید حالش از ظهرم بد تر بود پرید رو اسپایدر اگه کوکو نبود فک کنم اسپایدرو مثل داعشیا میکشت خلاصه درگیر شدن مثل موشو گربه کوکو پاچه شلوار اسکای رو کشید اسکای وقتی دید با این کارش کوکو رو آزار میده تمومش کرد:
_من چه بدی ای در حقت کردم اینطوری ضایعم کردییییییی
_واسه خوشگذرونی راستش خیلی وقت بود میخواستم سر به سر یکی بذارم تا اینکه با دیدن تو نقشه پوست موزو کشیدم راستی این خرگوشه کیه
_این دوستمه اسمش کوکوئه
_خیلی دلقکه عین صاحبش
_زهر هلاهل...دلقک منم یا تو؟
_تو
_ئه....منکه الکی وانمود نمیکردم آداب معاشرت با اونو بلدم بعدم ضایع بشم
_آداب معاشرت باکی؟
_با اون
تسا وسط باغ قدم میزد اسپایدر تا تسا رو دید عین گوجه قرمز شدو با انگشتاش ور رفت وانمود میکرد هیچ حس خاصی نصبت به اون دختر نداره اسکای ریز ریز میخندید اسپایدر با عصبانیت برگشت:
_به چی میخندی....من بلدم دخترارو جذب کنم ولی تو چی خروس؟
_هیچی یاد این افتادم:
مرغا تا تیپ میزنن
خوشحالنو جیغ میزنن
پراشونو رنگ میکنن سر خروس جنگ میکنن
نوکو پروتز میکنن ناخونا رو قرمز میکنن...
_خفه خروس زشت
حالا مگه اسکای کم میاره:
_من یه خروس خوش تیپ دنبال مرغم
مرغ ماشالا زیاده ولی من یخده...
_ساکت شو
_خروس همسایه دنبال مرغه وضع مالیش عالی ولی گردو قلمبه
_خروس همسایه کیه
_رفیق شفیقم اسپایدر
_بیشعور من فقد ۴۵کیلوئم
_آفرین من ۴۰کیلوئم هرکی از من بیشتره گردو قلمبس
_الانه که بگیرمممممم...
اسپایدر راه افتاد اسکایم دنبالش هی آهنگ میخوند:
_تکون بده بگو بهم تنگ شده واسم بگو دلت کسی اومد جلو بگو بره هنرتو به من نشون بده همه ی پسرا تو کفتن تو نخ دامنو پیرنتن...
_ببر بینیم بابا...ای خدا به همه یه چیز دادی به اینم زبون که مخ منو با سس کچاب بخوره
_من مایونزو ترجیح میدم
_میگم ببر
_مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
_ای خدااااااااااا...
_عرازل برین خونه هاتون
_یا امام علی
_وای مسلمونش کردمااا خدا به من جایزه بده تون صدامو بلند تر کن تا ایتالیا رو کامل مسلمون کنم
_آخیش بُرید...خدایا شکرت
_ایران خاک دلیران ایران غرور شیران...
_داداش چیکار کنم ولم کنی
_کفشمو همینجا ببوس
_جووووووووون؟!
_کَلَت تو فنجووووووووون
_رحم کن ارواح خاک مادرت
_هوششششه اون فقد سیو سه سالشه
_تو رو به جون فیلیسیته رحم کن
_باشه رحم میکنم
_واقعا
_آره من چرا باید اسپایدر خوشملمو اذیت کنم
_جدی جدی
_آره
_الحمدللله
_وای وای خانوم یواش یواش چشمکو زد برام یواش انقده شیرینی که تورو یه روزی میخورم با نون لواش
_نههههههههههههههههههه.....کثافت بوقلمون
_من خرگوش دوست دارم
_وای قلبم انقد حرصم دادی دارم سکته میزنم
_باریکلا اسکای سینگر باریکلا
اسپایدر فرار کرد اسکای پهن شد وسط خیابونو عین خر میخندید کوکو با ناراحتی به اسکای نگاه کرد فک میکرد دیوونه شده
اسکای یه ربع تمام در حال خندیدن بود بلند شدو رفت سمت خونه آنیتا درو باز کرد اسکای با خوشحالی سلام کرد آنیتا گفت:
_پسرم چطور امروز انقد شادی
_هیچی یکی از دوستامو انقدر زجر دادم که در رفت منم مردم انقدر خندیدم
_من همش نگرانم
_چرا مامان
_قلبت بهت فشار نمیاره
_چرا...نه...نمیدونم ولی من همون زندگی قبلیمو دارم...راستی این دوستمه
اسکای کوکو رو گذاشت تو دست آنیتا:
_بگو چه حیوونیه
_بچه گربه
_نه
_خوکچه هندی
_نه
_اممم همستر
_همستر یه نژاد از اینه
_خرگوش چشم اشکی
_درسته مامان
_اسمش چیه
_کوکو
_عزیزم
کوکو پرید بغل اسکای گردنبندشو لیس میزد اسکای دست آنیتا رو بوسید یدفه یه نفر با صدای بچه گونه و دخترونه گفت:
_عژب پسل خوبی دس مامانسو بوس میگنه
صدا از دست اسکای میومد اسکای نگاش کرد:
_چی...باورم نمیشه
_خلگوس تا حالا ندیدی دائاشم
اسکای کوک رو پرت کرد خودشم فرار کرد پشت مبل:
_تاژه دلتم بخواد ژبون دلاولدم
_نههههههه
سلام به دوستان خوبم